انگار همه  اون صدا ها فقط  یکنفر بودن . صدای نفر اول  مثل  صدای نفر دوم  بود

و نفر دوم مثل نفر سوم  . همون تن صدا  و همون طرز  حرف زدن و همون  شادابی

و سر زندگی  و شور و نشاطی   توی صداشون که  گاهی وقتها  انگار  داشتند ناز

می کردند و همه اون صدا ها    یه کم غم و ناراحتی درش پنهان بود انگار همه یه جور

بودند همه یکنفر بودند  نه  سه نفر مختلف!.  مثل یه وهم  بود  مثل اینکه  این سه نفر

سن ها و قیافه ها و  رفتارها و حتی اسم هاشون هم  با همدیگه قاطی شده بوده

و شده بود یکنفر . با اینکه  فرق داشتند  و هرکدوم یه داستانی  زندگیشون  داشت

و یه دلیل   برای آشنایی  ، باز  مثل هم بودند و باز انگار  یکی بودند.  شنیدن  صدا شون

درست مثل خواب دیدن بود  انگار  واقعا  توی خوابی . شاید هم فقط خواب بود.

تنها صدا ست که می ماند ... فروغ  فرخ زاد  راست می گفت  فقط صدا شون  

یادگاری توی   ذهن مونده . یکی  یا شاید  هر سه...

....

می خوام  امسال کلا تیپ رو عوض کنم و دیگه کتانی و شلوار لی  و تی شرت و لباس

اسپرت  نخرم.  از کفش شروع کردم.  خیلی سخت بود برای من که حداقل ١۵ سالی

میشه که فقط کتانی خریدم  و نهایتش یه نیم پوت  برای  زمستان.  حسابی گیج شده

بودم  از این کفش هایی که نوکشون باریک  بود که حسابی  بدم امده بود و آخر

باز یه کفش اسپرت  و ساده قهوه ای رنگ خریدم و اون هم  با هزار تا تردید که خوبه  یا

نه .  سعی هم کردم ساده باشه ...کلا تغییر دادن سخته چه توی کفش خریدن چه

چیزهای دیگه  و احتیاج به وقت گذاشتن و کنار امدن  یواش یواش  و تغییر کم کم داره...