این دستها  خسته هست  این دستها  دیگر طاقت  تحمل نگه داشتن  دستهای تو

را ندارد . این دستها  دیگر باز نخواهد شد این  دستها  دیگر در آغوش نخواهد

گرفت  این دستها دیگر بلند نخواهد نشد....

این دستها  را نگاه کن   فقط مشت است...

...

وقتی می شنوم که یکی از دوستان  یا همکلاسهای سابق  خودم ، ازدواج کرده و

و خواستگاری رفته و نامزد کرده و  یا بچه دار شده . یه حس غریبی بهم دست

میده یه حس نتونستن  فهمیدن اینکه چطوری میشه فقط با یه جلسه و نهایت دو

جلسه  حرف زدن با یکی   ، یه همراه  برای آینده  انتخاب کرد و با اون بچه دار

شد و یه بچه کوچیک رو بزرگ و سالیان  سال زندگی با اون کرد.  تا به حال

خواستگاری نرفتم و تا به حال این تجربه رو نداشتم . نمیدونم چطوری میشه

فقط با نیم ساعت حرف زدن و فقط قیافه طرف رو دیدن  برای یه زندگی مشترک

تصمیم گرفت . میدونم که  توی ایران  بیشتر موارد ازدواج فقط سر همین نیم ساعت

حرف زدن هستش ( تازه اگه از قبل مشخص نشده باشه که این نیم ساعت هم دیگه

اصلا مهم نیست چون تصمیم قبلا گرفته شده ) اما باز برای من  تعجب بر انگیز

هستش و باعث میشه فکر کنم چطوری میشه  یه همراه رو برای  تمام طول

زندگیت  انتخاب کنی در حالی که فقط نیم ساعت  توی جلسه خواستگاری اون

رو دیدی ! نمیدونم چطوری میشه بچه دار شد  اون بچه رو بزرگ کرد بدون

اینکه بدونی طرف مقابلت  چطوری هستش  و چه طرز فکری  در زندگی  داره

و میخواد  چطوری  زندگی کنه و  نمیدونم چطوری میشه  توی نیم ساعت  همه

این چیزها رو  فهمید یا گفت  یا حداقل به یه درکی از  این چیزها در طرف مقابل

رسید. من نمیدونم  شاید من دارم پیچیده  می کنم  زندگی یعنی همین که  جریان

داره و ازدواج هم همین  هستش   شاید .  اما باز من از تعجب و  حیرتم  چیزی

کم نمیشه  وقتی می شنوم  همکلاسی سابقی  که از 3 سال پیش ندیدمش  الان

بچه دار شده با همون یک جلسه دیدن توی خواستگاری  ....

...

زندگی زیباست  و یه بچه کوچولو  زیباترین چیز در این زندگی و دنیا هستش...