روزهای تنهایی حمیدرضا

آرزو...
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٤
 

وقتی موقعش برسه می فهمی که هیچی نبوده  و تو فقط و فقط داشتی

 

در خیال خودت  زندگی می کردی  هیچ چیز خوب وجود نداره.

 

موقعش برسه می فهمی و  این شاید  برات بهتر باشه


 وقتی موقعش برسه می فهمی که هیچی نبوده  و تو فقط و فقط داشتی

 

در خیال خودت  زندگی می کردی  هیچ چیز خوب وجود نداره.

 

موقعش برسه می فهمی و  این شاید  برات بهتر باشه

 

....

آرزو ها!؟... آرزو ها از امید داشتن  میاد و از اینکه توقع داشته

 

که آینده  به شکل دیگه در برابرت جلوه بکنه و  یه چیزهایی تغییر

 

بکنه و به یه چیزهایی برسی . به اهداف و عشق و  آرمانهای  که داشتی

 

اما وقتی این امید رو از دست بدی  یواش یواش دیگه آرزوی  در وجودت

 

باقی نمی مونه و  بیشتر شبیه یه مرده متحرک  میشی که فقط راه میره و حرف

 

می زنه و غذا می خوره اما خودش هم میدونه  که مرده و  زنده نیست

 

برای من  هنوز یه مقدار ناچیزی امید مونده . همین که هنوز  اعتقاد به

 

ظهور یه منجی دارم و  هنوز به خوبی تا حدودی باور دارم

 

و هنوز  به زیبایی پرنده ها و ابر هایی که بیشتر وقتها تیره هستند و بدون

 

هیچ بارشی،نگاه می کنم و سعی می کنم که   در اونها  به  حس زیبایی برسم

 

یعنی تمام امیدم از دست نرفته. .. اما به سختی نفس می کشم  و

 

زیاد نمونده که  مثل مرده متحرکی بشم...

 

...

 

هوا ابری  شده و  خبری از بارون  نیست و غنچه گل سرخ باغچه مون

 

باز نشده  خشک  شده  انگار همه چیز دست به دست هم دادند  که 

 

جا غمگین باشه. اما تو غمگین  نباش بالاخره همه بدی ها تموم میشه

 

باور کن تموم میشه .