من ميترسم كه يه روزي بميرم و نتونم كه به اون چيزي كه مي خوام برسم

زندگي من همش شده ناراحتي و غم و بد بياري و لحظاتي شادي كه خيلي كمه

(( آ يا شما كه صورتتان را / در سايه نقاب غم انگيز زندگي

مخفي نموده ايد /گاهي به اين حقيقت ياس آور / انديشه ميكنيد

كه زنده هاي امروزي

چيزي بجز تفاله يك زنده نيستند؟

فروغ

ميگن عشق دونوعه يكي اسماني و ديگري زميني.

من هم به اين گفته اعتقاد دارم اما به اينكه بوسيله عشق زميني ادم به عشق اسماني مي رسه نه.

من هميشه از وقتي درباره عشق ميگم درباره عشق واقعيه . درباره عشقي كه بين دو انسان

از دو جنس مخالف وجود داره. عشقي كه توي اون ماديات و غرايز جنسي خيلي كم و نا چيزتاثير داره

يه عشق پايدار و هميشگي كه هر دونفر به يك اندازه عاشق هم هستن.

من نميتونمقبول كنم كه با عشق زميني به اسمان ادم برسه بعضي ميگن كه مثلا

بين مولانا و شمس يه عشق وجود داشته كه بوسيله اون مولوي به اسمان و عرفان رسيده اما من فقط ميتونم

قبول كنم كه بين اونا يه جور دوست داشتن شديد و نه عشق وجود داشته و بر اثر تاثيري كه شمس بر مولانا گذاشته

مولانا به عشق اسماني رسيده. و گرنه عشق يه چيز زميني بين دونفري كه هيچ ربطي به عشق اسماني نداره

 

 

 

آن كه مي گويد دوستت مي دارم/ خنيا گر غمگيني است/ كه آوازش را از دست داده است

اي كاش عشق را/ زبان سخن بود

هزار كاكلي ي ِ شا د/ در چشمان توست/ هزار قناري ِ ي خاموش/در گلوي من.

عشق را/ اي كاش زبان سخن بود

آن كه مي گويد دوستت مي دارم/ دل اندوهگين شبي است/ كه مهتابش را مي جويد.

اي كاش عشق را/ زبان سخن بود

هزار آفتاب خندان در خرام توست / هزار ستاره ي گريان/ در تمناي من.

عشق را/ اي كاش زبان سخن بود

شاملو شاعر شبانه ها و عاشقانه ها

 

اين شعر هم براي كسي كه توي اينجا با اون اشنا شدم و با اون حرف زدم

(( آشنايي! آشنايي! آه

چه خوشم مي آيد از اين من يقين دارم

آشنايي هاي ما كار خدايي بود)) اخوان ثالث