جمعه دو هفته پیش حالم بد شد . رفتم دکتر و. دکتر چندتا آمپول داد  و چندتا قرص و

گفت سرماخوردگی ویروسی هست و چند روزی باید استراحت بکنم.   روز بعدش از

خوردن شربتی که داده بود دچار سکسکه شدم و مجبور شدم داروها رو قطع  بکنم.

روز دوشنبه هم  از سر درد شدید و  سرفه های  وحشتناک باز رفتم دکتر . این بار

اوژانس یه بیمارستان.   جالب بود.  اتاق معاینه جدیدش  در  نداشت و توی یه  اتاق

بزرگ بود که همونجا داخلش  نشستم.  موقع   زدن  آمپول ، پرستاره به همکارش

میگفت یه پسر جوان رو  آوردند که چون دختره  بهش جواب رد داده قرص برنج خورده

 و خیلی راحت می گفت که تا دو ساعت دیگه میمیره . واقعا  نمیدونم  چرا بعضی به

خاطر یه جواب رد اینکار رو می کنند یا یه مخالفت  خانواده با ازدواج ! و یا چرا خانواده ها

 حاضر نیستند  بذارند افراد باهم  ازدواج کنند آخرش  اینکه  از هم جدا میشند!

خونه  قبلی مون یکی از همسایه ها  با  ازدواج   دخترش مخالفت کرد و  دختره هم

خودکشی کرد و  بعد از چندبار  خودکشی ناموفق  خواستگارش   اون هم بعد از چهلم

دختره بالاخره خودش  رو کشت.  با توجه  به سطح سواد و  مالی  بالای

خانواده هاشون جدا هنوز نمیدونم چرا مخالفت  کردند و  بعدش هم حتی مجبور شدند

از شهر برند که تا یاد و خاطره این اتفاق تلخ رو فراموش بکنند...

واقعا برام همیشه سوال بوده... دو روز بعدش  باز از شدت درد و بیخوابی  باز  دکتر

رفتم. ایندفعه   سرم زدم و یه چندتا آمپول تقویتی چون هیچ نوع غذایی  نمی تونستم

بخورم و  هنوز هم  ضعیف  هستم و  اما حالم بهتر شده.  برای اولین بار بود که اینقدر

بیماری من  طول کشیده  و  حسابی  بیمار شدم....

..........

برای امیدوار  بودن و خوب شدن  هرگز دیر نیست تا وقتی زنده  هستی...