ديگه برای من  شادی و غم وجود نداره

 

شادی و غم برای من يکسان شده فرقی نداره


تو همان به كه نيندشي

به من و درد روانسوزم

كه من از درد نياسايم

كه من از شعله نيفروزم

 

 ...

 

شادم كه در شرار تو مي سوزم

شادم كه در خيال تو مي گريم

شادم كه بعد وصل تو باز اينسان

در عشق بي زوال تو مي گريم

فروغ

 

 

اشك رازي ست

لبخند رازي ست

عشق رازي ست

اشك ان شب لبخند عشقم بود

شاملو

 

خاطراتي ادم از گذشته داره چيزايي كه دوست داشته يا كسي كه دوست داشته

 

يا يه احساس خاصي كه به نفرادم داشته همه اينها تا اخر عمر ادم فراموش نميكنه

 

من وقتي كلاس دوم راهنمايي بودم بايد هر روزاز كناريه مدرسه دخترانه مي گذشتم

وقتي كه من از اونجا رد مي شدمبه جزء چند نفر از اونجا رد نمي شدن

بين اون چند نفر يكي بود كه يه صورت خاصي داشت به نوعي من

يه احساس خاصي كه نميشه درباره اش حرف زد نسبت به اون داشتم

 

البته اين احساس عشق يا چيزي مثل اون نبود من روزي چند دقيقه اون رو ميديدم

بعد كه رفتم دبيرستان ديگه اون رو نديدم تا چند سال بعد اون هم فقط يه لحظه.

وبعد ديگه اون رو نديدم