میشه توی یه راه بزرگ گم نشد...

...

خوب دیگه هوا هم داره سرد میشه اما از بارون خبری نیست .  از بارش برف  هم خبری 

نیست. خیلی دلم می خواهد  زیر بارش برف  قدم بزنم و   درختها  و  چمن هایی که

از همه جا زودتر سفید پوش میشند رو ببینم....  یادش بخیر سال پیش توی عید  برف

امد . واقعا  فضای  و هوای جالبی  شده بود...   زیر برف  وقتی قدم می زنی 

بستنی قیفی و  چای داغ خیلی می چسبه. (البته  توی یخبندان  اصلا  خوب نیست)..

...

قضاوت  کردن خیلی سخته...

....

دیشب  دلم گرفته . بدجوری  حالم بد  بود.  بیرون برای قدم  زدن رفتم.  سر کوچه

یه بستنی خریدم و توی اون سکوتی که  هر چند دقیقه  عبور  ماشینی   سکوت  رو

می شکست، قدم زدم ... می خواهم که تغییر کنم  . می خواهم تغییر کنم و  روی

گذشته یه خط بزرگ  بکشم .  از همین الان  هم می خواهم  تغییر کنم. یه نگاه  به

گذشته بکنم و  ازش بگذرم...