روزهای تنهایی حمیدرضا

نسیه فردا...
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢
 

سلام. خوبی؟  خوبم!

...

هوا گرم شده.  درست مثل روزهای اول مدرسه و  ذوق و شوق  کلاسها. درست

مثل اون ساندویچ های کلباس و  نوشابه های شیشه ای.  و اون  دکه داخل 

مدرسه،  نوشته بود  نسیه فردا. ساندویچ هایی که از فرط  لاغر بودند با خوردن حتی

٢ تا ش باز هم  گرسنه  بودی... راستی خیلی وقته نوشابه نخوردم.  آخرین  بار

که خواستم بخورم  بعد از مدتها  ؛ دیگه مزه سابق رو نمی داد .  مزه بدی  داشت...

وقتی رفتم  دانشگاه  باز مثل مدرسه  بود.  درست مثل اونجا . تنها فرقش این بود که

میشد داخل نماز خانه  دانشگاه. چیس و  ماست موسیر ٧-٨ نفری خورد   و

دیگه  هم از زنگ خوردن خبری نبود... هیچ فرقی نداشت.  یه رشته مردانه  و یه سری

استاد  که  زیاد هم  استاد  خوبی نبودند  درست  مثل دبیر های مدرسه...  جالبترین

قسمت  کلاس ها هم اون لوله پولیکا بود که توش کاغذهای پوستی  نقشه کشی

و  خط کش تی رو باید با خودم می اوردیم و  عجب کلاسی داشت  و چقدر توی

سرویس  دانشگاه  به سر این اون وقت رد شدن می خورد...

...

نمیدونم وقتی از من بپرسند  زندگیت  رو چیکار کردی  و چه طوری گذروندی چه

جوابی میدم. یه سری کارهای عبث و یه سری کارهای  بی خود و بد و یکی

دوتا  کار درست  که در برابر بقیه هیچه ... یا شاید هم  جواب بدم. هیچی... واقعا

واقعا هیچی...

...

داشتم  گوجه ها  فرنگی رو می چیدم  امده بودم  برای کمک کردن...

بهم می گفتند تو   خیلی کند  هستی .  هم اونها هم  فقط نشسته بودند

روی گوجه ها رو  با گوجه های درشت می پوشندند برای فروش...  هیچ پولی یا سهمی

در  کار  نبود.  جلوی دست و پای  کسی هم نگرفته بودم.  سطل رو پر از گوجه   که

می چیدم می کردم  و  باز دوباره  همین کار... آخرش من کند بودم   حتی ازم

به خاطر کمک  مجانیم  تشکری نمی کردند... اما  ناراحت نبودم...

...

یعنی میشه  به یکی با حرفهای که می زنی. اون رو  به اوج احساس و شادی و

 عشق   برسونی . بعد از مدتها  باز بتونی همون حرفها رو  از صمیم  قلبت  به

یکی دیگه بگی و خودت هم به درستیش  باور داشته باشی؟...