روزهای تنهایی حمیدرضا

د....
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٤
 

دل میرود ز دستم صاحب دلان خدا را            دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا

کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز              باشد که بازبینیم دیدار آشنا را

.....

 چشم ها.... وقتی معشوقت رو می بینی   فقط  به اون نگاه می کنی  انگار هیچ

چیز دیگه وجود نداره . محو چشم  های اون  میشی . تو  حتی لحظه ای هم  از

از نگاه کردن به چشم های اون غافل  نمی شی ... لحظه ها  انگار می ایستند 

 و انگار به سرعت   ریزش  بارون بهاری که  همه جا رو خیس  می کنه ؛ می گذرند

 اما  تو  فقط   به چشم های اون نگاه می کنی . حتی لحظه ای  که   سرت رو بر

 می گردونی و  چشم هات  یه بچه رو   می بینه که داره لبخند می زنه    مثل عادت

همیشگی    پیش خودت نمیگی   الهی چشم نخوره و  همیشه بخنده   . تو

 بر می گرددی  باز به چشم های اون   نگاه می کنی.  تو  زیبایی رو در اون چشم ها

پیدا کردی چشم هایی که  زیباترین چشم های دنیا برای  تو هستند.... چشم ها...

...........

تا به حال فکر کردی چرا اینقدر  این روزها   فقط شده عادت  و یه تکرار  برات....

....

انگار دارم  سنگ دل میشم یه جورایی  خیلی بد شدم ... خیلی خیلی بد...

....

دیروز باز یه جور پیراشکی  درست کردم  جالب شده بود. برای افطاری ...

درست کردن چیزی   (چه غذا یا یه   کشیدن یه نقشه  یا  رنگ  زدن یا هر وسیله ای

درست کردن و...)  یه جور  احساس  خوب بهم میده  با اینکه   خیلی  تنبلی می کنم

تا کاری رو بکنم اما  باز هم   وقتی  حاضر به انجامش میشم  یه جورایی   خوب

میشم...