فردا تولد  یه دوست خیلی خوب  برای من توی این دنیا  هست   . تولدت  مبارک .

امیدوارم که  همیشه و در همه حال شاد  باشی و  آرزو می کنم که به تمام آرزو هات

برسی و  همیشه پیروز باشی. ممنون از اینکه دوست خوبی  در این چند ساله  در اینجا

برام بودی... تولد مبارک

......................................................................

هوای این روزها حسابی  پر از گرما  و باد های  مه  هستش(یه نوع باد محلی  که

اینجا بهش میگند مه که خنک  هستند  در برابر باد راز که گرما و  سوزان هستش و

سرددرد آور)... روی مبل داخل  حیاط می شینم و  به  درخت انگور باغچه مون  نگاه

میکنم. بالاخره امسال مشخص میشه این چه نوع  درخت انگوری هستش (سال

پیش غوره هاش رو وقت جشن عروسی  همسایه مون چشیده بودند  ) احتمالا از اون

انگورهای یاقوتی  یا سیاه بشه ...  سال پیش توی حیاطمون  یه جفت یاکریم با جوجه

شون بودش .  یکی دوتا جوجه بزرگ شدند و رفتند اما این آخرین جوجه که تازهاز تخم

در امده بود یه روز که باران  و رعد و برق بود از شدت  صدای رعد و برق ترسیده بود

و مرده بود. بعد از  دو هفته  که یاکریم ها به حیاطمون دیگه نمی امدند  لانه شون رو

دیدیم  و اون جوجه ای که خشک شده  بود... دیگه بعد از اون یاکریم ها به حیاط مون

برای لانه ساختن داخل  اون جعبه های میوه کوچیک که براشون داخل پیلوت  نصب

کردیم  نیمودند...

....

وقتی به ماه  نگاه کردم   فقط  به یاد  آسمون دلم افتادم که که بدون وجود تو 

ستاره ها ش هیچ روشنایی نداره  و توی یه تاریکی مطلق فرو رفته...

...

تا به حال فکر کردی اگه درد و غمی نبود  هیچ چیز    توی این دنیا مفهومی  نداشت

نه شادی و نه خوشبختی  و نه محبت و  نه حتی امید...

...

سه غم آمد به جانم هر سه یک بار


                                            غریبی و اسیری و غم یار



غریبی و اسیری چاره داره


                                      غم یار و غم یار و غم یار ...