روزهای تنهایی حمیدرضا

راه خودم...
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱
 

داشتم راه خودم رو می رفتم آرام و ساکت و پر از کسالت... داشتم  راه خودم  رو

می رفتم.  امد و سلام گفت... داشتم راه خودم رو می رفتم  اما  نه  دیگه نمیرفتم

ایستاده بودم ... منتظر  و مضطرب... داشتم  راه می رفتم   اما  این بار   راهی بود

از راه خودم   فرق داشت غمگین و پر هیجان ... داشتم راه  می رفتم با شور  و شوق

 و همراه درد  اما بدون کسالت... ایستادم و نگاه کردم و  به اوج رسیدم و معلق 

میان آسمان و زمین موندم  نه پای روی زمین نه  جایی  در اوج آسمان...  داشتم

راه خودم رو می رفتم ...

....

...

 یه مقدار توت فرنگی و یه مقدار  کم شکر و چند تا قالب کوچیک یخ و  یه بستنی 

لیوانی و  یه بسته دراژه (اسمارتیز) رو داخل مخلوط کن ریختم  و مخلوط کردم یه 

چیز  خوشمزه شده بود درست مثل  آیس پک  . یه بستنی خمیری که با نی بزرگ

میشد   راحت خورد و  خوشمزه بود... راستی تا به حال  فکر کردید  میشه

همزمان با  دیدن یک گل   خوشحال شد و بعد برای یه پسر بچه کوچولوی    بستنی

توت فرنگی  اینجوری  درست کرد و  وقتی  دوباره ظرف بستنی خوری  رو جلوت

میاره  و با یه  حس جالب و قشنگ  بهت میگه باز هم می خوام  خوبه!! ، خیلی

شادتر از دیدن اون گل زیبا شد!!!...

...

هیچ وقت  نا امید نباش   و همیشه سعی کن  به آینده بهتر امیدوار باشی...