روزهای تنهایی حمیدرضا

از هر چه می​رود سخن دوست خوشترست
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱٧
 

 از هر چه می رود سخن دوست خوشترست
پیغام آشنا، نفس روح پرورست

هرگز وجود حاضرِ غایب شنیدهای؟
من در میان جمع و دلم جای دیگرست

شاهد که در میان جمع نبود شمع گو بمیر
چون هست اگر چراغ نباشد منورست

ابنای روزگار به صحرا روند وباغ
صحرا و باغ زنده دلان کوی دلبرست

جان می روم که در قدم اندازمش زشوق
درمانده ام هنوز که نًزلی محقرست

کاش آن به خشم رفته ما آشتی کنان
باز آمدی که دیده مشتاق بر درست

جانا دلم چو عود بر آتش بسوختی
وین دم که می زنم ز غمت دود مجمرست

شبهای بی توام شب گورست درخیال
ور بی تو بامداد کنم رو محشرست

گیسوت عنبرینه گردن تمام بود
معشوق خوبروی چه مشتاق زیورست؟

سعدی خیال بیهده بستی امید وصل
هجرت بکشت و وصل هنوز مصورست

زنهار ازین امید درازت که دردلست
هیهات ازین خیال محالت که در سرست

سعدی