روزهای تنهایی حمیدرضا

 
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱۱
 

 

هوا  بارونی  و آفتابی بود. خورشید می تابید و قطرات بارون روی زمین می بارید  درست

 

مثل اون وقت که میگند عروسی شغال ها ست ،بود... زیر بارون داشتم قدم می زدم

 

و قطرات بارون رو حس میکردم و نور خورشید چشم رو میزد ... چقدر  می تونست

 

اون لحظه زیبا باشه اما  من داشتم بدترین لحظات رو میگذروندم ... داشتم به تو زنگ

 

می زدم و با تو حرف میزدم و دار حال منفجر شدن بودم... سمت مشرق  رنگین کمان

 

در امده  بود و رنگها هاش زیبایی خاصی به آسمون بخشیده بود... زیبا بود  و

 

غمگین درست مثل عشق... تو میگفتی و من گوش میدادم  و  صدای تو در تمام

 

وجودم انعکاس یافته بود و مدام تکرار میشد... من می گفتم اما تو گوش نمیدی...

 

چه بارون زیبایی بود... چقدر زود بارون  تموم شد و چقدر سریع  همه زمین

 

خشک شد  ... خشک و  خالی حتا از یک قطره آب  هم نبود...