همه چیز عوض میشه فقط کافی من و تو بخواهیم...

دیروز حسابی خیس شدم و ناهار هم دلمه برگ  درخت انگور خوردم ( خیلی از برگهای

انگورش بیشتر خوشم میاد تا مواد داخلش) و بعداز ظهر هم رفتم مطابق جمعه ها

دوستم رو دیدیم و با هم رفتیم بستنی خوردیم  و حرف زدیم و دوستم گفت این

هفته که گذشت  رکود شکسته برای اولین بار دوبار رفته خواستگاری( البته برای بار

اول ها.) اولی که طرف  اون رو نخواسته و دومی خودش  نخواسته !!! خلاصه می گفت

احتمالا تا چند وقت دیگه  خواستگار خبری نیست و راحت هستش... نزدیکهای ساعت ٩

شب بود که خونه برگشتم و حسابی زیر بارون که اون وقت شدید می بارید، خیس شدم

فقط شانس اوردم کاپشنم رو بردم و مثل صبح لباسم خیس نشد... راستی

هیچ توجه کردید  وقتی زیر بارون خیس میشی  دیگه حتا بارون رو حس نمی کنی

و انگار تو هم مثل زمین شدی  و خیس و تازه... فقط قطرات بارون رو می بینی

که روی زمین  می افته   و حس خاصی بهت دست میده...(شاید هم این فقط  حسه

من هستش)...

....

یاد روزهای دبیرستان افتادم  که بعضی وقتها شاد بود و بعضی وقتها نه...یه چیز جالب

چند وقت پیش از یکی از همکلاسی های دبیرستانم شنیدم که معلم ادبیاتمون

داره توی دانشگاهمون ادامه تحصیل میده و دانشجو هستش! حیف ندیدیمش

چقدر سر کلاس  راحت بودیم و شاد و چقدر شوخی می کردیم  مخصوصا سر اینکه

ویرگول  گذاشتن درست  که معنای جمله رو  عوض  می کرد  (همون بخشش لازم

نیست رو میگم ها)  همیشه پای تخته  با اسم فامیلش  اینکار رو می کردیم  (سرکار)

... یادش بخیر...

....

اگه میشد مثل اون پرنده لای درخت که زیر بارون میخوند  رها بودم اون وقت ....