کوه ها بیهوده کوه نشدند...

دیروز زیر  یه درخت بید مجنون روی یه نیمکت  نزدیکهای ساعت ۴ نشسته بودم و

داشتم به منظره کوهی که   از اونطرف دانشگاه مون در فاصله  دوری  قرار داره

نگاه می کردم  چندتا ابر سفید -مشکی بالای کوه بود و داشتم پیش خودم  شکل

این ابرها رو تصور می کردم که به چه چیزی نزدیکتر هست  ... هر لحظه این ابرها

جا عوض می کرد  باد  خنکی که می وزید  ابرها رو یواش یواش تکون میداد درست

مثل شاخه های  درخت بید مجنون محوطه دانشگاه  مون... وقتی بلند شدم سر

 کلاسم برم نزدیک ورودی دانشکده مون  ، آب  پاش رو باز کرده بودند تا چمن ها رو

آبیاری کنند  و باد هم  باعث شده بود  آب  به  اطراف متمایل بشه و پاشیده بشه

 و  منظره جالبی  درست کنه  مثل  اون فواره های پارکها که وقتی از کنارشون

میگذری احساس  لطافت   و خنکی  می کنی...

....

زندگی  اون چیزی نیست که تصور می کنیم زندگی با  شادی های کوچیک   هست

که زندگی میشه....