روزهای تنهایی حمیدرضا

درخت و بهار ....
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٤
 

گفت: مواظب سلامتی روح  و جسمت باش...

گفتم باشه...

اما نبودم... نه جسمم و   نه روحمم...

.........

امروز  جلوی در خونه مون درخت کاشتم  سه تا درخت کاج  و دوتا درخت دیگه( احتمالا

سرو باشه  چون پسرعمو نگفت چی هستش  فقط  برامون فرستاده بوده . )

نمیدونم بگیره یا که نه؟...  از سرو  خوشم میاد یاد آوره بزرگی و زندگی برام هستش

یه جور نماد  و سمبل ادامه حیات...

...

چمن های  پارک نزدیک خونه مون  بزرگ شدند    یه سری علف هم در بینشون در امده

  از چمن ها ارتفاعشون بیشتر شده . احتمالا فردا  یا پس فردا  باغبونها بزند.

یاد این افتادم که  بلند پرازی بیهوا  و نادرست  هم عاقبتش مثل   زده شدن  سر همون

علف هاست...

...

بهار فصل زیبایی  است . ما در بهار رشد  شکوفایی درختان  گل   را می بینیم  و

به آواز پرندگان که دنبال جفت خویش هستند گوش می دهیم. در بهار  همه چیز نو

و تازه میشود  درست  مثل سال  که نو  میشود ، روز که  نوروز میشود. و ما که سعی

می کنیم  نو بشویم . اما احتمالا نمی شویم. باز ما همان کهنه و قدیمی باقی

 می مانیم. البته درست خودمان  نیست ها!!!  فقط  کمی به همه چیز عادت کرده ایم...

...