روزهای تنهایی حمیدرضا

ترم جدید و خوشحالی...
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٤
 

 وقتی در اوج نا  امیدی هستی  یکی هست که  مواظب تو  باشه ...

 امروز ترم جدید شروع شد و  سر کلاس فهمیدم   مدیر گروه مون  اشتباهی  اسم

یه استاد و به جای یه استاد دیگه  نوشته و   چون اول اسم فامیل اونها یکی هستش

 توجه به پسوند  اسمشون نکرده !!!.به هوای  اون یه سری از بچه ها این

واحد رو برداشتند و حالا می خواستند برند حذف بکند  که البته به نظرم  اصلا فرقی

نداره   چون اون یکی استاد هم چیزی از این درس حالیش نمیشه و اون هم سخت گیر

هستش  .  من که  کلاسم رو عوض  نمیکنم . تازه خوشحالم  شدم که یه کلاس

دیگه از همین واحد ساعت آخر امروز  از همین استاد تشکیل میشه من میتونم اون

ساعت برم!!!

...

تا به حال شده  خوشحالیتون رو بخواهد ابراز کنید و  نتونید؟ یا بخواهد  گریه کنید

اما چون توی یه جای عمومی هستید  نتونید؟  یا  به یکی نتونید حرف دلتون رو بزنید

و  ساکت بمونید؟ یا هر کاری رو  بخواهید بکنید   به خاطر اجتماع  و فامیل و... انجام

ندید؟

وقتی  دبیرستانی  بودم با پسرعموم  و یکی دوتا از دوستام  وقتی توی خیابون راه

می رفتیم  با صدای بلند جوک  تعریف می کردیم و می خندیدیم  و بعضی  وقتها

یه چند تا شعر مسخره رو می خوندیم و می خندیدیم ... اما الان  دیگه از این نوع کارها

نمی کنیم. نمیدونم شاید سر  این باشه که بزرگ شدیم و  دیگه  از اطرفیان و مردم

خجالت میکشم  یا شاید هم دیگه  شاد نیستیم   و چیزی برای شادی برامون  وجود

نداره ...