روزهای تنهایی حمیدرضا

تو...
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢۸
 

وقتی برای اولین بار نگاه کردم  یه جور حس آرامش  در وجودم   جاری شد.

چشمهای تو...  سرت رو پایین انداختی و گل رو بو کردی و من یه لحظه محو تماشای

چشمهای تو  شدم. چشمهایی که من توش  زیبایی و زندگی رو   درش دیدیم.

یه حس خوبی بودی و وصف نشدنی... انگار همه چیز  آروم بود حتا  برخورد   و تنه زدن

آدمها  برام  رو حس نمی کردم. تو بودی  و من بودم و  زمانی که  داشت ثانیه هاش

به سرعت میگذشت و من نمی خواستم  بگذره و تموم بشه... کاش میشد   از همه

جا شد و  فقط تنها بود  و اون وقت توی شیشه  کوچیک ثانیه ها رو   نگه داشت برای

همیشه