روزهای تنهایی حمیدرضا

جای تو...
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱۸
 

هیچ چیزی جای تو رو پر نمی کنه...

هیچکسی  جای تو رو توی قلبم نمی گیره...

هیچ  اتفاقی بدون تو ، موجب احساس شادی  واقعی در وجودم  نمیشه ...

دلم تنگ شده...

دلم برای اون وقتهایی که زیر بارون   کنار باجه تلفن می ایستادم و با تو حرف می زدم

تنگ شده...

دلم برای گفتن حرفهای دلم به تو تنگ شده ...

دلم برای اون  خوشحالی شنیدن صدای تو تنگ شده...

دلم انگار   توی غربت و تنهایی  مونده  تک و تنها...

همیشه  منتظر شنیدن صدای  تو هستم  اما این انتظار  برامون مثل یه کابوس

وحشتناک و کشدار  شده...

میدونی زندگی میگذره چه بخواهی یا نخواهی  روزها پشت سر هم میاند و تموم

میشند  اما هیچ روزی فرقی با روز دیگه نداره  انگار زمان ایستاده همین  دیروز

و روز بعدی هم  وجود نداره... مثل یه روز  برفی   که مدائم برف میاید و برف و تو توی

اون برف  کم کم گم میشی و هیچ چیزی به رد و اثری ازت نمی مونه تا اینکه  بهار بیاد

و برفها رو آب بکنه اما بهاری مثل اینکه در کار نیست و  باید همیشه در برف باقی

بمونی...

...........................................................................................

این روزها  فقط می خواهم شاد باشم و تغییر کنیم  اما هیچکاری نمی کنم...

زندگی شستن یک بشقاب است.

سهراب راست  گفته  . زندگی مثل یک بشقاب کثیفی هست که اگه بشوریش دوباره

میشه ازش  استفاده کرد و از غذایی که درش میریزی لذت  ببری و دوباره  تمییز و

پاک از ش استفاده کنی درست مثل زندگی که میشه  همه بدی ها رو پاک کرد و

دوباره ازش استفاده کرد...