روزهای تنهایی حمیدرضا

عید قربان بچگی...
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٧
 

وقتی بچه بودم  روزهای عید قربان میرفتیم خونه پدر بزرگم (مادری). اونها 

گوسفند قربانی می کردند یه روز خوب  و هیجان انگیز بود.  صبح زود بلند میشدیم

و   به طرف خونه پدر بزرگم می رفتیم و یه گوسفند که اون وقتها هم قد  من

میشد رو قربانی میکردند و   همیشه پدر بزرگم  ، بهترین و بزرگترین گوسفندش رو 

برای قربانی انتخاب می کرد و  وقتی گوسفند سر بریده میشد قلوه هاش رو به من

می دادند و هر کسی بعد از تقسیم گوشت ها  به فکر کباب کشیدن  و خوردن بود .

چقدر اون روزها شاد بود. هیچ چیزی  این شادی رو از بین نمی برد.  همه

می خندیدن و بیشتر از حالا شاد بودند. شبها  دختر خاله ام که از ما بزرگتر بود

برامون قصه های ترسناک درباره روح و جن تعریف می کردتا ما  مثلا بترسیم. بیشتر

 می خندیدیم  و بعضی وقتها هم   ساکت میشدیم وقت شنیدن قصه هاش.

یادش بخیر چه سریع اون روزها تموم...پدر بزرگم هر سال چند تا گوسفند  نذری

 داشت و به چند جا  مختلف  میداد ماه محرم و  ...   . روحش شاد... حالا دیگه

 اون  خنده ها  دیگه سالهاست که وجود نداره... چقدر همه چیز سریع  گذشت ...

...............

وقتی تو نیستی
نه هست های ما
 چونانکه بایدند
 نه باید ها ...
مثل همیشه آخر حرفم
 و حرف آخرم را
با بغض می خورم
عمری است
 لبخندهای لاغر خود را
در دل ذخیره می کنم :
باشد برای روز مبادا !
اما
 در صفحه های تقویم
 روزی به نام روز مبادا نیست
آن روز هر چه باشد
روزی شبیه دیروز
روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روزهای ماست
 اما کسی چه می داند ؟
شاید
 امروز نیز روز مبادا باشد!
وقتی تو نیستی
نه هست های ما
 چونانکه بایدند
نه باید ها ...
هر روز بی تو
 روز مباداست !

قیصر امین پور