همه چیز مثل رویا می مونه که به کابوس تلخ تبدیل میشه  از چند

لحظه بعد از شروع رویا همه چیز یه کابوس وحشتناک میشه درست

مثل  هر صبح که از خواب پا میشم و روز اولش خوبه اما سریع این روز

به یه روز  تلخ و پر از تنهایی تبدیل میشه. هر روز تکرار دیروز  و هر روز

باز تکرار همون درد های دیروز بی هیچ امید بهبودی... هر شب ساعتها

طول میکشه که بخوام و تا ساعت ۱- ۲ و گاهی وقتها ۳ نصفه شب

خوابم نمی بره  همش تنهایی... توی خواب تا به حال یه رویای زیبا هم

ندیدم   همش کابوس و ترس و تنهایی و وحشت از اطراف. می خواهم

از این زندگی فرار کنم اما نمی تونم  انگار یه زجیره کلفت و سنگین

نامرئی من رو به این زندگی وصل کرده. هر روز بدتر از دیروز. البته دیگه

عادی شده و گلایه زیادی  ندارم . تنهایی در  وجود و زندگی من دیگه

 یه آشنای قدیمی شده . فکر کردم می تونم  یه راه فرار هست اما

نه باید واقع بین باشم و درست فکر کنم...