روزهای تنهایی حمیدرضا

آخرین روز...
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱۸
 

وقتی به تو فکر می کنم انگار   که یه سکوت و آرامش دلپذیر همه جا رو فرا میگیره. همون

 

حس آرامش که سالها دنبالش بودم. وقتی با تو حرف می زنم ناراحت نیستم و سعی نمی کنم

 

به چیزی تظاهر کنم. وقتی به تو فکر می کنم  احساس شادی  در وجودم موج می زنه...

 

اگر یک روز از زندگیم باقی مونده باشه دوست دارم اون روز رو با تو باشم. صبح  اون روز

 

 ، وقتی بیدار میشم  اولین چیزی که نگاه می کنم تو باشی و با تو آخرین صبحانه زندگیم رو

 

 بخورم  و بگم که چقدر دوستت دارم. با تو  برم بیرون و  و تجربه دیدن و لذت بردن از

 

 آسمان و خورشید و اطرافم که با وجود تو زیبا تر از قبل شدند، رو شریک بشم. با تو به

 

 آواز گنجشک های توی پارک بشنوم  و درختها و سبزه های روی زمین   و حتا ماشینهای

 

  با سرعت عبور می کنند رو ببینم و  در کنار تو قدم بزنم و روی نیمکت پارک بشینم  به تو

 

 نگاه کنم.با تو هر کجا که خواستی برم و   با تو غذا بخورم  و با تو  حرف بزنم و بگم که 

 چقدر دوستت دارم و پیش تو باشم تا آخر اون روز....