نه چون شمعم كه شب گريد ولي آرام گيرد روز

 

 

 

كه چشمم شب به روز و روز بر شبهاي من گريد

اخوان ثالث

 

يكي برام نوشته بود كه ديگه در مورد غم وقصه وتنهايي ننويسم

 

 

يكي ديگه نوشت بود چرا روز هاي تنهايي حميدرضا؟

 

 

 

 

مگه من عاشق هستم

 

 

 

وقتي كه من توي زندگي هيچ شادي ندارم

 

 

 

فقط يه اميد به آينده رو دارم

 

 

 

وقتي كه هر روز توي زندگيم دچار ناراحتي ميشم

 

 

 

وقتي كه توي ايران ادم شاد خيلي كم يافت ميشه

 

 

چطور از شادي بنويسم

 

 

 

وقتي توي اينجا مرگ بهترين چيزه

 

 

 

وقتي عروسي وعزا رو با هم مقايسه مي كنند...

 

 

 

اما چرا روزهاي تنهايي حميدرضا؟

 

 

 

براي اينكه من تنها هستم

 

 

دوست دارم اما باز خودم رو تنها احساس ميكنم

 

 

وقتي توي جمعي وهيچ كسي رو پيدا نميكني كه

 

 

 

با تو هم فكر باشه .وقتي حرفات رو ديگران نمفهمند

 

 

ويا بد متوجه ميشند

 

وقتي كه اون توجه اي كه تو به ديگران ميكني

 

 

اون محبتي كه تو نسبت به اونها ميكني

 

 

نسبت به تو اونها نمي كنند

 

 

ايا تنها نيستي؟

 

 

همه روز هاي من با تنهايي ميگذره

 

 

 

به خاطر همين هم اسم وبلاگم اينه.

 

 

 

من عاشق نيستم

 

اما منتظرم كه يه روزي عشق به سراغ من هم بياد

 

 

يه عشق واقعي و نه مجازي

 

 

 

 

 

آري آغاز دوست داشتن است

 

 

گرچه پايان راه ناپيداست

 

 

 

من به پايان دگر نينديشم

 

 

كه همين دوست داشتن زيباست

 

 

 

فروغ