ساعت ۸:۳۰ صبح جمعه تلفن زنگ زد و  پسرعموم به پدرم گفت که زن عموم 

در گذشته.  توی خواب  و بیداری بودم  که زنگ تلفن و  این خبر  باعث شد بیدار بشم.

یادش بخیر  تابستانها   می رفتیم خونه عموم . یه خونه بزرگ ۲-۳ هزار متری بایه باغچه

بزرگ  و یه حیاط خیلی بزرگ که  با بچه ها  اونجا تابستونها و عید ها   بازی می کردیم.

چقدر اون روزها قشنگ بود...   یک ساعت بعد  از این خبر   رفتم بیمارستان تا به

پسرعمو ها و دخترعموهام  تسلیت بگم. همه فامیل جلوی اوژانس بیمارستان  جمع

شده بود.  صحنه ناراحت کننده ای بود...   تا ساعت ۱۱ و نیم اونجا بودیم   تا بالاخره 

دکتر امد  و گواهی فوت رو امضاء کرد و   یه سری کارهای فرمالیته  انجام شد

 بعدش  رفتیم  به سمت   بهشت فاطمه و   غسالخانه برای غسل دادن و آماده شدن

برای مراسم تدفین. برای اولین بار بود که توی عمرم  توی مراسم تدفین  یک نفر شرکت

می کردم. ناراحت  کننده  بود... نیم ساعت بعد  رفتیم به سمت   گورستان  زادگاه 

فامیلمون . همه اجداد ما   اونجا  به خاک سپرده شدند. پدر بزرگ هام و مادر بزرگم  و

عموم  و  ۵نسل قبل از من  همه اونجا به خاک سپرده شدند ...  زن عموم  کنار   قبر 

عموم که ۳۱ سال پیش به رحمت خدا رفت  به خاک سپریدیم. وقتی خاک رو میریختند 

داخل قبر  ، انگار یک دوران  به پایان داشت توی زندگی همه فامیل میرسید

اون خونه بزرگ چند سال پیش بین پسرعموم هام تقسیم شد و  به جای اون خونه

بزرگ یه  سری  خونه کوچیک ساخته شد ......

برای  شادی روحش  لطفا یک صلوات  و فاتحه بخونید...

الَّذِینَ إِذَا أَصَابَتْهُم مُّصِیبَةٌ قَالُواْ إِنَّا لِلّهِ وَإِنَّـا إِلَیْهِ رَاجِعونَ 

سوره بقره آیه ۱۵۶