روزهای تنهایی حمیدرضا

سه گانه
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۸
 

١_ اولین بار که اتفاقی دیدش  یه لحظه  به چشم هاش  نگاه کرد و سریع سرش رو

پایین  انداخت و  نگاهش فقط  به کفش های خودش بود و سرش رو بالا نیاوردش فقط

یه لحظه  کفش مشکی  و  پایین شلوار   مشکی  اون رو دید.بعد از اون  تا یه مدت  

هیچ جایی نرفت و هیچ مهمونی  دوستی و آشنایی. بعد از چند ماه   اولین   مهمونی

که  رفت  اون رو  توی  مهمونی از دور دیدش . یه پیراهن  سفید و قشنگ   مثل برف

پوشیده بود . یه شلوار سفید رنگ از اون  بگ  ها پوشیده بود و یه کفش پاشنه بلند . 

رفت جلو و سلام کرد و  سریع رد شد.   این آخرین بار بود...

٢_ وقتی  به  دروغ، کاری رو که خودم نمی تونیم انجام بدیم  رو به دیگران توصیه

میکنیم  انگار که  داریم یکی رو  سرش  کلاه میذاریم  . اما در واقعیت ما داریم به  سر

خودمون رو کلاه   میذاریم.

٣_ کسى به جز تو یار من نیست ، گذشتن از تو کار من نیست

به جز خیال تو هنوزم ، ببین کسى کنار من نیست

کسى به جز تو یار من نیست ، گذشتن از تو کار من نیست

به جز خیال تو هنوزم ، ببین کسى کنار من نیست

( این ترانه رو  خیلی دوست دارم...)