روزهای تنهایی حمیدرضا

راننده خوب
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۳٠
 

الان  از بانک  برگشتم. رفته بودم که  یه مقدار پول بردارم . از این بانک هایی که شماره

میدن  وقتی شماره  ت رو  خوندن   میری اون باجه ای که گفتند و کارت  رو انجام

میدی. و قتی شماره رو از دستگاه گرفتم  ۲۳ نفر مونده  بود  به نوبت من   اما در

عرض چند دقیقه  دیدم  از اون ۲۳ نفر قبلی  همش ۷ -۸ نفر  بودند و بقیه شماره رو

گرفته بودند و  نبودن خلاصه کارم   رو انجام دادم  و رفتم سوار  تاکسی  بشم  که  یه

ون   ایستاده بودم  سوار نشدم  منتظر شدم  که پر بشه و بره  و بعد سوار یه تاکسی 

سمند شدم.  آخه    دو باری که سوار ون شدم اصلا راحت نبودم یه ماشین  مزخرف 

و تنگ و کوچیک  هستش  انگار فقط برای خود چینی ها که قد کوتاه و کوچیک هستند 

ساخته شده. خلاصه  وقتی سوار  شدم  راننده تاکسی همون اول  موقع حرکت  یه

چندتا برگه تبلیغاتی که روی  داشبورد ماشینش بود رو  مچاله کرد . من فکر کردم

می خواهد همینطوری  وسط خیابون پرت بکنه اما   چند لحظه بعد  جلوی یه سطل

زباله  بزرگ  نگه داشت و   کاغذها رو سمت  سطل زباله پرت کرد . اما  کاغذ ها افتادن

زمین و  راننده هم  از ماشین  پیاده شد و کاغذها رو برداشت و انداخت داخل سطل

آشغال. واقعا باور نمی کردم همچین کاری رو انجام بده و فکر می کردم مثل اکثر ما ها 

کاغذها رو بندازه  روی زمین و یا نهایت  اگه توی سطل هم نیفتاد  دیگه به خاطرش

 بر نگرده  برش نداره و بندازه توی سطل دوباره. واقعا  به نظرم کار این جور آدم ها

شایسته تقدیر هستش  وقتی رفتار بعضی ها رو می بینی