هم ناراحت هستم و هم خوشحال... تا چند دقیقه پیش  فقط ناراحت بودم از خودم

و از اینکه فهمیدم عاشق نبودم و هر چی می خواستم   و برای هر چی تلاش کردم

نشد. از دست بعضی ها ناراحت بودم و    از بعضی ها حالت تنفر بهم دست داده بوده

. فهمیده بودم که  به خودم دروغ گفتم و  رو دست خوردم و مرد زمانه خودم نبودم  تا

از وقایع  و پیش امد های اطرافم  ، دچار سر خوردگی و گیجی نشم ... اما یهو 

احساس شادی بهم دست داد  چون   می خواهم مثل همون مرد آرامی  بشم  که

داستانش رو دیروز خوندم ،که همه چیزش رو از  دست داد و بعد پذیرفت  و شروع

کرد  به ساختن دوباره و بدست اوردن  اون چیزهایی که داشت و یا آرزوی داشتنشون

، داشت....  الان شاد هستم اما نه زیاد. و  غمگین هستم ...

پی نوشت:

١_ مایکل  جکسون هم مرد.  دوست داشتم یه بار توی یه کنسرت برم  و از نزدیک

صداش رو بشنوم. یادش بخیر  چقدر  هیجان انگیز بود بار اولی که   آهنگش رو شنیدم

... یادش بخیر اون وقتها  فقط این  ویدئو های معمولی بود و ما که هر از گاهی یه

فیلم یا شو بدستمون میرسید...

٢_  روحش شاد....