روزهای تنهایی حمیدرضا

انگار...
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱٦
 

کاش اینجا بودی.کاش میشد الان صدات رو حداقل میشنیدم...الان ساعت  دو و نیم

نصف شبه،  من  بد جوری دلم گرفته...نمیدونم چرا  الان اینقدر خودم رو تنها حس می

کنم. شاید به خاطر  این برنامه ای که دیدم و شاید هم خودم رو جای  اون پسره   که

توی مسابقه حذف شد،فرض کردم... انگار  همین لحظه درست مثل اون، شانس من

هم برای ادامه دادن تموم شد... خیلی دردناکه  این حس وقتی تنها هستی به سراغت

بیاد و دردناکتر از اون اینکه  بدونی هیچکسی نیست بتونی باهش درد دل کنی و بدونی

که تو نمیایی و من باید تنها باشم... تنهای تنهای...

....

پی نوشت: این رو دیشب  داخل موبایلم   نوشتم .