روزهای تنهایی حمیدرضا

سر کلاس
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱٠
 

 استاد میگه تو آب زیر کاهی. من میگم استاد تو گیجی ( البته توی دلم میگم.) 

استاد  میگه : ( به دوستم که کنارم نشسته )  تو کینه ای هستی و از من  کینه  به دل

داری حالا  نمیدونم سر چی؟ من میگم ( به دوستم): کینه ای و جفتمون بلند می

خندیم و توی دلم  میگم : واقعا به سنت نمی خوره استاد این همه جا که میگی کار

کرده باشی( اخه اونقدر کارهای مختلف رو میگه یکی دوسال سرش بودم  با توجه به

سنش سی و خورده ای اصلا بهش نمی خوره). استاد میگه واقعا ۴۳ میلی متر ؟

من میگم: اره استاد  جوابش توی کتاب نوشته و  دوستم  می خنده و استاد  میره 

کتابش رو چک  می کنه و می بینه درسته. من بر می گردم به دوستم میگم: کینه ای

همش تقییر تو هستش  استاد فکر کرد من دارم اشتباه میگم. استاد میگه:(به دوستم) 

تو به خاطر اینکه دوستت ترم پیش  افتاده از من  کینه به دل داری؟ ! من میگم: واقعا

که!    استاد دیگه به من نمیگه آب زیر کاهی! اما هنوز دوستم کینه ای توی ذهن استاد

هستش.  و سر یه کلاس دیگه بهش مثبت میده. من میگم : چه خوب!( به دوستم

میگم)