روزهای تنهایی حمیدرضا

جزیره تنهایی
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٩
 

تک و تنها شدم  توی  جزیره تنهاییم... مثل شرک که  تنها بود و هیچ کسی  دور ورش

نبود... تنها و... خوش به حال شرک که فیونایی  بود که آخر  داستان بهش می رسید...

توی این تنهایی  هیچکسی نیست و حتا توی خیال هم فیونایی وجود نداره  ...  تو

رفتی و من مقصر بودم... هیچ چیزی نیست باعث بشه که  از این جزیره تنهایی بیرون

بیام... نه امیدی و نه آرزویی و نه رویایی که باهش خوش باشم... همه چیز رفته و تنها

یه یاد و خاطره دور ازشون باقی مونده... یک خاطره زیبا  و غمناک... هرشب که

چشم هام رو می بندم به امید اینکه تو  بیایی... میدونی چقدر دردناکه که وقتی

صبح ها چشم هام رو باز می کنم و  هیچ چیزی تغییر نکرده و  فقط مثل همیشه

باید انتظار بکشم و هی توی ذهنم  خاطره ها و حرفهای تو رو مرور کنم... تو که

مهربونترین برام بودی...