روزهای تنهایی حمیدرضا

برگ خزان زده...
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٧
 

مثل برگهای  افتاده وسط چهار راه که با عبور هر ماشینی از کنارشون  تکون می خورند

و به سمت آسمان بلند میشند و  به زمین می خورند، شدم... برگ  هایی تنهایی

که به نظر  عابری پیاده که از کنارشون میگذره بی ارزش و مرده هستند...  برگ هایی

که با اینکه داخل جمع  صد ها برگ  خزان زده هستند اما باز تنها هستند و هیچکسی

نیست که کمکشون کنه و از له شدن و  خرد شدن و از بین رفتن نجاتشون بده...

هیچکسی  یادش نیست که یه روز بهاری این برگهای تنها جوانه زدن و   سبز شدن

 و به مرور  بزرگ شدن و با وجودشون باعث شادی و خوشی  ما شدن...  دیگه این برگها

تنها هستند چون درختی نیست که بهشون   عشق و محبت و زندگی رو هدیه بکنه...

درخت    دیگه به خواب رفته و  محبت خودش رو از برگ  دریغ کرده به  همین سادگی و

دردناکی... برگ ها  کم کم از بین می رند و  می پوسند ...

......

همه چیز فراموش میشه غیر از تو... تمام وجودم  تو رو فریاد می زنه و می خواهد که

تو در کنارم باشی اما تو... عشق هرگز نمی میرد، تو  هم این حرف رو شنیدی  اما

من  این رو  دارم تجربه می کنم و می بینم که عشق تو در وجودم و در یاد و ذهنم

هنوز زنده و پاینده هستش...  برای تو چی؟ بانوی من... لیدی زیبای من....