روزهای تنهایی حمیدرضا

در تنهایی...
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢٢
 

دلم بدجوری امروز صبح گرفته بود... هوا  م گرفته بود و انگار یه غمی بزرگی توی دلم

بودش... نمی دونم چرا اینجوری  باز دارم میشم... تنها و غمگین... همش یک روز مونده

که تموم بشه و  من غمگین هستم... شاید از این زود گذشتن یا شاید که باز یک سال

دیگه گذشت  روزهای تنهایی من به پایان نرسید... همه چیز چقدر زود میگذره...

انگار  من همون بچه ۵ ساله ای هستم  سر کوچه  زیر آفتاب تابستون با یه تی شرت و

شلوار کوتاه نشستم   و غرق  در خیالهای بچگانه ام هستم... چقدر زود  گذشت...

سالهای زیبا و بی فکری... سالهایی که نه درد خودم و نه درد و رنج بردن  از دیدن غم و

درد و رنج دیگران... چقدر خوب بود وقتی  چیزی رو نمی دونستم و فقط فکرم به بازی

کردن  و اون عروسک    سگ  که از قدم هم بلند تر بود، اون ماشینها و تفنگ های

اسباب  بازیم بود... چقدر   سخته که بزرگ بشی و بدونی و بفهمی و بخونی و از همه

این  چیزها  فقط نصیبت درد و رنج بشه... چقدر سخته که هیچکسی کنارت نباشه تا

باهش   مهر و محبتی که در درونت هست و  نثار ش کنی و اون هم  به تو  مهر و محبت

و عشق   خودش رو  هدیه بده... چقدر...

چقدر زود  و دردناک و  در تنهایی،   این روزها  گذشت...