روزهای تنهایی حمیدرضا

آرزو محال....
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢٥
 

عشق زیباست... همیشه این حرف رو تکرار کردم و نوشتم  اما  نه از سر عادت ، بلکه

به این جمله اعتقاد دارم و خودم هم تجربه کردم هر چند کوتاه بود...

یادته می گفتی  ادم تنها فقط ادم تنها رو به خودش جذب می کنه و اونها نمی تونند که

تنهایشون رو با همدیگه تقسیم بکنند... یادته که بهت  اولین بار  گفتم  دوستت دارم

... وسطهای تابستون بود... از اون روز  انگار قرنها گذشته ...  به خودم خیلی فشار اوردم

 تا خجالت نکشم و بهت بگم دوستت دارم... اون شب  انگار توی  اسمونها راه میرفتم...

خیلی شاد بودم و سبکتر و راحتتر از همیشه . خیلی خوشحال بودم که تونستم بهت

بگم که چه احساسی دارم  ... داشتم  راه می رفتم و همش به اون حرفی که به تو

زده بودم فکر می کردم...شاد  شاد بودم... اما میدونی همون وقتی که خوشحال بودم

 یهو یه اضطراب و نگرانی  توی وجودم   افتاد و نگرانی  دوباره تنها شدن... اون شب

سریع این احساس نگرانی رو پاک کردم و  بهش اعتنایی نکردم... چقدر زود 

همه  چیز میگذره... اون روزها نمی دونستم که  سریعتر از اونی که فکرش رو بکنم

باز دوباره روزهای تنهایی من شروع میشه و باز من ، من میشم و نه ما...

کاش میشد که همه چیز رو  اونجوری که دوست داشتیم ،عوض کرد... میدونم آرزوی

محالی هستش.........

دوستت دارم......