روزهای تنهایی حمیدرضا

سکوت و تنهایی....
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢٢
 

دوستت دارم... هر روز دارم   اسم تو رو تکرار می کنم و  و به یاد تو هستم...

میدونی من  نتونستم مواظب  سلامتی روح و جسمم باشم... می دونی  دوری از تو    باعث شد

که به فکر خودم نباشم و هر روز   ذره  ذره  سلامتی جسم و روحم  از  بین بره... هر  ثانیه  که میگذره

و من از تو دور هستم،  پیر تر و ضعیفتر  از قبل میشم  ... جسم و روحم  در حال فرسوده شدن و

پیر  و ضعیف شدن  هستش... دیگه صبر نمی تونم بکنم . تحملم  کم شده  ... این زندگی یکنواخت

و کسالت آور  بدون وجود  تو  اصلا برام معنایی نداره... کاش تو بودی... کاش  بودی با مهربونهات من

رو اروم می کردی... هر شب تو رو صدا می زنم  به این امید که جوابی توی این سیاهی شب بشنوم اما

جوابم  فقط سکوت هستش که به من  یاد آوری می کنه  روزهای تنهایی  من هنوز ادامه داره و   باید

دوری از تو رو  تحمل بکنم و اما اخه چقدر  دیگه باید صبر بکنم....