روزهای تنهایی حمیدرضا

چقدر زود گذشت...
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱٥
 

چقدر زود گذشت  اون روزهایی که می تونستم با تو حرف بزنم و  روزهایی که  به تو می گفتم که دوستت

دارم و تو  حرفهام رو می شنیدی  ... چقدر خوب بودن  اون روزها که می تونستم تمام  حرفهای  دلم

 رو که مدتها بود  انباشته شده بود و  داشت  دیوونه ام میکرد  رو به تو   می گفتم  و تو گوش میکردی و

 و دلداریم می دادی و  با اون صدای گرم و پر از محبت و زیبات  با من حرف می زدی ... چقدر زود گذشت

... چقدر این روزها   دلم می خواهد یکبار دیگه صدای تو رو بشنوم و  بهت بگم که  هنوز هم  دوستت

دارم  بهت بگم که  سالها هم بگذره  باز  فقط تنها  فردی که  در قلبم جا داره تو هستی و نه  هیچکس

دیگه ای... فقط تو هستی که  با تمام وجود دوستش دارم ...  کاش دوباره صدای  تو رو می شنیدم...

 کاش دوباره به من می گفتی که مواظب سلامتی روح و جسمت باش... کاش ...