دیروز اینجا بارون  می امد.  یاد شعر سهراب  سپهری افتادم... زیر باران باید رفت... زیر باران باید
دوست را دید... خیلی دوست داشتم که تو هم بودی که با هم  زیر  نم نم بارون  راه می رفتیم...
کاش تو بودی و با تو این حس قشنگی که از  قدم زدن زیر بارون  بهم دست داد رو باهت  تقسیم
می کردم.کاش همه چیز   تازه میشد و درست مثل همین بارون که گرد و خاک های رویدرختها رو شست و با خودش یه تازه ای به برگهای کوچولوی و تازه در امده درختها داد... کاش توی این
بیابون هم یه بار یه نم نم بارون می زد... کاش  میشد تو رو  وقتی این نم نم بارون  میزدش
می دیدیم.... کاش تو بودی...

 ..............................

 یه وقتهایی رفتن هم جرات می خواهد ... گاهی وقتها توی حرف
فقط ما جرات داریم و نه عمل...