وقتی شب برف می باره  همه جا سفید و قشنگ میشه... وقتی  صبح میشه ماشینها و

ادمها از روش رد میشند اون همه سفیدی و پاکی شروع به خراب شدن و سیاه شدن ،میشه...

می دونی اول عشق هم همین طوریه سفید و پاک ... میدونی یهو وقتی که عاشق هستی

داره با عشقت زندگی می کنی ادمها و مشکلات پیش روت شروع می کنند به از بین بردن

عشقت ... شروع می کنند که همه جا رو برات سیاه و کثیف بکنند و تو رو از درون از بین بردن...

میدونی اون وقت ادم هی سعی می کنه که یه مقدار که از این سفیدی که مونده رو نگه داره

اما باز به اون حمله می کنند و حتا اون یه تیکه  رو هم سیاه و کثیف می کند...میدونی اون وقته

که ادم تنها به این امید زندگی می کنه که یه بار دیگه برف بباره... یه شروع دوباره با اونی

که دوستش داره... فقط یه بار دیگه...