همه چیز چقدر سریع و تند  شروع شد و چقدر سریع به اینجا کشید...

کاش امید  حتا کمی برای رسیدن به تو وجود داشت...

کاش میشد که با هم می رفتیم از اینجا به یه جای دور ...جای که فقط من و تنها  همدیگه رو

بشناسیم و هیچ ادم دیگه نه ما رو بشناسه نه ما اونها رو...

کاش قبول می کردی... کاش قبول می کردی حرفم رو وقتی که بهت گفتم حاضرم از همه چیز

به خاطر تو بگذرم و با تو  از اینجا برم... کاش می امدی...

هر روز تلخی  این زندگی  برام بیشتر و بیشتر از قبل میشه ... هر روز تنها تر از روز قبل میشم...

خودم رو خوشحال نشون میدم اما  در وجودم جز غم و درد  دوری از تو چیزی وجود نداره...

دیگه خسته شدم از این زندگی تکراری ... دیگه حتا این نمایش خوشحال بودن رو هم نمی تونم

در ظاهر اجرا بکنم... دیگه تحمل ندارم... کاش بودی... کاش حرفم رو قبول میکردی... کاش...

دیگه  از این همه کاش گفتن ها  هم  خسته شدم... آخه چرا توی زندگیم همش کاشکی

وجود داره و بس...

دوستت دارم...