سال ها  به قصه های  و افسانه های قدیمی گوش میدم و می شنیدم چطوری اخرش  به

خوبی و خوشی تموم میشه...

اینجا  دیگه  هواش سرد شده و بارونی...  انگار دیگه واقعا   پاییز این فصل رنگارنگ و  این فصل

 غمناک و با  باد های که  زوزه کشان  برگهای  ریخته روی  خیابون ها  بلند می کنند و می برند

تا اوج آسمون ها ، رسیده... می دونی تنها چیزی که این روزها  بیشتر از هر چیزی  غم  من رو

 زیاد می کنه  دوری از تو هستش ... وقتی یاد تو می افتم و انگار  هر لحظه برام  میشه مثل اون

لحظه ای که برگی از روی درخت  می افته و از بین میره ... می دونی لحظه دردناکیه برای  برگ

... می دونی هر  ثانیه و دقیقه  این روزها به یاد تو  هستم...دوستت دارم...

پی نوشت ۴۵:

۱ـ  از وقتی شناختمت همیشه عاشق تو  بودم...

۲ـ باید درد  رو بر طرف کرد و پیش به جلو رفت تا رسید ...

۳ـ  همیشه ادم خوبها  توی قصه ها   پیروز میشند...

۴ـ تا  اون روز چیزی  نمونده، من صبر می کنم تو هم صبر می کنی ؟...

۵ـزیباترین و قشنگ ترین  و مهربون ترین  انسان  روی  زمین...

۶ـ دوستت دارم...

۷ـ ممنون از شما...