از آزادی حرف می زنیم از  شادی حرف  می زنیم ، از مهربونی  و محبت حرف می زنیم،  از عدل

و   داد حرف می زنیم... فقط  حرف می زنیم... انقدر حرف زدیم که  حتا یادمون  نمی اید آخرین

بار  کی  واقعا آزاد بودیم  ... کدوم  لحظه توی زندگی شاد بودیم اون هم نه در تنهایی خودمون

بلکه  با دیگران شاد بودیم... 

 از محبت  فقط حرف زدن رو یاد گرفتیم دیگه  برای آدمها در عمل   نه مهری در  رفتارمون

هستش نه  یه ذره مهربونی که بتونیم  تمام  چیزها رو خوب  بکنیم... عدل و داد هم که چیزی در

وجودم  نمونده. فقط در آرزوش هستیم  وگرنه خودمون  حاضر نیستیم  ادم عادلی توی زندگیمون

باشیم...می دونی  از روزی که فهمیدیم  فریب دادن  راحته  دیگه  نتونستیم   خوب باشیم...

  از وقتی فریب  دادنمون و  فهمیدیم  بیشتر چیزها  دروغ بودش...

....

  دوستت دارم تا آونجایی که  بشه و بتونم  یعنی تا   آخرین لحظه ای که وجود دارم...

عشق امد و  با خودش  خیلی چیزها رو اورد ... عشق موند و  با خودش   شور و   مهر و  شادی

 موندگار کردش...  به معشوق نیموده تا بمونه  و   با نیمودنش  درد  و غم و تنهایی  رو  بیشتر

 از قبل  کرد...