یهو همه چیز عوض شد... همه چیز و همه  چیز...

یهو تو امدی با اون مهربونیت.... یهو همه چیز  قشنگ شد همون طور که سهراب سپهری

درباره  قشنگ میگه یعنی   تعبیر عاشقانه  اشیاء... تو امدی و من  رفتم  ... من رفتم به  یه 

سر زمین بی  انتها ... من  اماده شدم...  من  آماده رفتن شدن به   سفر...  اماده شدم

تا  با تو همسفر بشم...  همسفر و یکدل... همه  ترس هام رو سعی کردم  از بین ببرم

و  آماده  بشم... آماده یه سفر    به  هر جا که بشه  تنها  بود و من و تو  اونجا  ما  بشیم ...

یهو تو  امدی  با  اون مهربونیت  و من رفتم به  سر زمین عشق ... به اوج  زیبایی... به اونجایی

که همیشه    در این سالها به دنبالش بودم...   تو امدی و  اما  با من  نشد که بیایی...

من رفتم اما  بی همسفر  توی اول راه موندم...  اونجایی  نرسیدم  که من و  تو ، ما بشیم...

من    موندم درد  تنهایی و   دوباره   انتظار...  تو  موندی یه خاطره... من موندم  دردی در  قلبم

 هر روز و  هر شب...تو...  نمی خواهم    بگم  از امدنت پشیمون  هستم چون  اگه این

 رو بگم  دورغ  گفتم ... می خواهم بگم کاش تو بودی....