روزهای تنهایی حمیدرضا

عشق
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٥/٢٠
 

وقتی  تو امدی  من از خوابی   که  سالها   بودم، بیدار شدم...

می دونی  عشق هیچ وقت  از خاطر ادم  پاک نمیشه. هر کاری  بکنی ، هر چی بگی

، یه زندگی جدید  رو شروع بکنی ،  شهر و کشورت رو ترک هم بکنی و هر کجا هم که بری

هیچ وقت عشق از ذهن و وجود ادم  از بین نمی ره. حتا در لحظه مرگ هم به عشقت فکر

خواهی کرد...

من  گفتم دوستت دارم. من گفتم بیا از اینجا بریم. من گفتم بیا یه زندگی تازه رو با هم دیگه

شروع کنیم. من گفتم بیا  از همه چیز بگذریم. من گفتم... اما تو  چیزی نگفتی... من هم دیگه

حرفی نزدم به خاطر تو... من هم ساکت شدم و فقط  در وجودم    فریاد زدم  دوستت دارم

 و اسم تو رو تکرار کردم... تکرار کردم  و تکرار کردم اسم قشنگ تو رو  ، تا به حدی که

اسم تو نا خودآگاه  همیشه  در وجودم   تکرار میشه... در تمام   روز ها  و شب ها   زندگی

من  فقط عشق تو وجود داره... همه کارها برام  عادت شده  اما عشق تو  هستش که

همیشه جاری و نو   و زیبا در زندگی من  هستش...

عشق همچون   گل سرخی است  که برای بدست آوردنش  باید تحمل  درد خارها 

شاخه اش  را  د اشته باشی...