روزهای تنهایی حمیدرضا

تنها نبودم با تو....
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٢٢
 

یه روز امدی و  با خودت  برام  شادی اوردی...   روز اول نمی دونستم  چرا این همه خوشحال

شده بودم از اشنایی با تو. اما میدونی الان فکر می کنم  من توی این مدت منتظر بودم

که تو وارد زندگیم بشی برای همین   اون روز اینقدر شاد بودم... اون اصلا فکر نمی کردم

که عاشقت بشم  ... اصلا توی این  فکر ها نبودم... هیچ وقت قبل از اون  حتا برای یه لحظه

 نمی تونستم تصور کنم که روزی من هم عاشق میشم ... اون روزها تنها بودم   مثل حالا

... با خیلی  افراد آشنا بودم   نه دوست...   با اینکه دور و برم  خلوت نبود   اما باز  توی درونم

تنها بودم... تنهای تنها... تا تو امدی... وقتی امدی دیگه تمام فکر و ذکر من، تو شده بودی

توی خیالم  وقتی نبودی با تو حرف می زدم و فکر می کردم تو اون وقت چی جواب می دادی...

مثل اینکه تو  همش  در کنار من بود... از همه نزدیک تر به من...  تو اون قدر نزدیک به من بودی

که تمام وجود و قلب من رو  تسخیر کرده بودی...  تو ، فقط تو بودی که  با وجودت،  من  تنها

نبودم...