روزهای تنهایی حمیدرضا

امدن و رفتن و عشق... پي نوشت ۴۳
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۱٦
 

 یه روز   ادم به دنیا می اید فرقی هم نداره چه روزی باشه   یه روز  زیبا و   قشنگ بهاری یا

 یه  روز   سرد و برفی  زمستانی یا  یه روز  گرم و سبز تابستانی یا مثل  من یه روز 

    رنگارنگ  و  غمناک و زیبا پاییزی... یه روز هم ادم از این دنیا میره   فرقی هم نداره 

چه روزی  و چه فصلی باشه... اما می دونی  توی   این امدن و  رفتن   ، یه اتفاق هستش که

خیلی مهم هستش  ...  یه  اتفاق زیبا که می تونی زندگی تکراری و کسالت بار  ادم  رو عوض

بکنه...  عشق... با  امدن عشق   زندگی ادم  مفهوم دیگه پیدا میکنه... همه چیز تغییر می کننه

... همه چیز  قشنگ و زیبا میشه  فرقی هم نداره دیگران  بگند که نه  بر اساس  عقل و منطق

 و عرف   همه چیز نمی تونه  زیبا بشه و همیشه درد و بدی و  زشتی وجود داره

... می دونی   وقتی عاشق بشی درد هستش و هزاران مشکل و بدی    در سر راه  وجود داره

اما  برای یه ادم عاشق  همه این چیزها  زیبا  هستش و براش فرقی نداره تنها چیزی که

براش سخته  جدایی و تنهایی هستش...

وقتی به سوی تو می امدم  قلبم  لرزش خفیفی داشت  وقتی فاصله زیادی تا رسیدن

به تو نداشتم  قلبم  لرزش  شدید داشت ، وقتی  تو را از نزدیک  دیدم   قلبم  از  شوق دیدن

تو  ایستاد . وقتی    در کنار تو  ایستادم    قلبم کار نمی کرد  .   بعد از  آن  من فقط با قلب تو

 زنده هستم و هر لحظه که قلب تو  از حرکت  بایستد  من نیز با تو خواهم مرد...

پی نوشت ۴۳:

۱ـ روز زن رو  به تمام   خانمهای  این وبلاگ رو می خونند   و نمی خونند تبریک میگم

۲ـ  روز  مادر رو هم به تمام    مادرهایی که   وبلاگ می نویسند مخصوصا  به اونهایی که

 وبلاگشون رو لینک  کردم تبریک  میگم