روزهای تنهایی حمیدرضا

با عشق...
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٢٥
 

گاهی وقتها  باید رفت...

گاهی وقتها باید موند...

گاهی وقتها باید مرد...

عشق زیباترین احساسیه که توی دنیا من   اون رو حس کردم...

 با عشق ادم به اوج  آسمونها می رسه به اوج شاد و مهربونی ...با عشق ادم   دیگه

تنها نیست دیگه  غم و ناراحتی  مثل  سابق نیستش براش ...با عشق میشه

به هر هدفی که ادم خواست برسه... با عشق راه  ها و ساعت ها و سال ها  گذرشون کوتاه تر

و کمتر  میشه... با عشق میشه به سر زمین  خوشبختی رسید ...

با عشق دیگه اصلا هم مهم نیست که رسیدن به  خوشبختی و شادی در این جهان  خیلی

سخت و دشوار هستش  چون   عشق با مهر و محبتی که در وجود ادم  بوجود میاره 

تمام سختها برای  ادم  تبدیل به هیچ میشه و ادم به جز هدف چیز دیگه رو نمی بینی...

اما...

اما  وقتی عاشق شدی و نتونستی برسی  تو فقط تنها تر از قبل میشی تنهای تنها.

اون وقت تو  دیگه حتا من نیستی  چون  قلب خودت رو در اوردی به  معشوقت دادی

تا با قلب اون یکی بشه  و بشید ما ... اما این طور نشده  تو  حتا دیگه من هم نیستی...

تو   مثل یه چوب نیمه سوخته شدی  ... تو خاکستر نشدی در راه عشق تا دوباره مثل

ققنوس   به دنیا بیایی و جاودان  بشی ... تو  درون این عشق  نا فرجام   از بین رفتی

برای همیشه...