خوب دیگه وقتشه... دیگه وقتشه که  زندگیم تغییر بکنه... یه تغییر بزرگ و کلی...

دیگه وقتشه بفهمم و باور کنم که این دنیا اونجوری نیست که باید باشه. قبلا فهمیده بودم

اما باور نداشتم و یا شاید هم خودم رو می زدم به اون راه  یا شاید هم هنوز امید داشتم...

دیگه وقتشه با این واقعیت که این دنیا به جز تلخی و زشتی و بدی چیزی درش نیست

، روبرو بشم...  دیگه باید قبول کنم که توی این دنیا نمیشه عاشق شد و عاشق موند...

باید درک کنم که عشق واقعی  وقتی سراغت بیاد تو نباید امید وار بشی این دنیا زیبا

و خوب و مهربون میشه نه  هیچ وقت اینطور نمیشه  همه زشتها و بدی و غمها و مشکلات

دنیا سراغت می اد و  عشقت رو از تو می گیره  و اگه هم نتونه بگیره تو مقاومت کنی

باز هزاران سد و هزاران مشکل  روبروی تو قرار میده تا تو نتونی  بهش برسی...

مهم نیست تو مهربون  با دیگران باشی  چون   اونها با تو مهربون نمیشن و جواب مهربونیت

رو نمیدن... اصلا مهم نیست رفتار و کردار و گفتارت با دیگران خوب باشه چون اونها

هیچ وقت تو رو درک نمیکنند و رفتار خوبت رو با بدی پاسخ میدن هر چقدر که که تو

خوبی  در حقشون بکنی به حساب ضعف و   ترس  و هزاران چیز دیگه میذارن...

همه به نوعی جلو ی تو می ایستند تا تو به عشقت نرسی تا تو شاد نشی تا تو نتونی

مزه واقعی زندگی و مهر و دوست داشتن رو بچشی...

پی نوشت33:

1_ هميشه تو رو دوست داشتم...

2_ وقتي كه نوبت تو رسيد  تو هم عاشق ميشي اما بستگي به خودت داره كه اخرش

چي ميشه...

3_ هميشه از بارون خوشم امده  هميشه دوست داشتم برم زير نم نم بارون قدم بزنم

هميشه دوست داشتم بشينم  ريزش بارون رو تماشا كنم و صدا   ريزش بارون رو بشنوم...

4_ همه چيز براي تو  بوجود نيموده اما  مطمئن باش من براي عاشق شدن تو بوجود امدم...