روزهای تنهایی حمیدرضا

اميد يا نا اميدی...پی نوشت ۳۲
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۱٧
 

 می دونی   وقتی به تو فکر می کنم  توی اون لحظات دیگه بدی و زشتی های این زندگی

 برام مفهومی نداره ... فقط تو هستی  توی فکر و ذهن من هستی ...

می دونی بعضی وقتها   وقتی دارم با یاد تو بهترین لحظات زندگیم رو می گذرونم یه دفعه یادم

می افته که نمی تونم به تو برسم هیچ وقت و هیچ امیدی  هم در این مورد ندارم، نمی دونی

چه حالی به من دست میده انگار من رو از بهشت بیرون کردن و داخل  جهنم   انداختنم. همه

زیبایی ها  تبدیل میشه به ناراحتی ها و غم ها و تنهایی ...  می دونی اگه خواستی یک کسی

رو با بدترین عذاب تنبیه کنی  از اون امید رو بگیر  امید به آینده رو ،امید به  رسیدن به ارزوهاش و

اون چیزیکه از ته قلبش می خواهد ... می دونی بدترین چیز در دنیا اینکه  ادم نا امید باشه...

وقتی امیدی  در زندگیت وجود نداره  انگار  تو  زنده نیستی...

می دونی  تنها  چیزی که الان من رو اروم می کنه تکرار اسم قشنگ  تو هستش...

من هم شدم مثل اونهایی که همش یه ذکر رو تکرار می کنند و به مرور بدون اینکه اراده ای

داشته باشند اون ذکر  مدائم بر زبانشون تکرار میشه... من هم اسم تو رو تکرار می کنم

و در وجودم فریاد می زنم...

پی نوشت۳۲:

۱ـ همون طور که گفته بودم یه وبلاگ  برای  سه ترس کودکانه درست  کردم. به همین نام

http://14-1-86.persianblog.ir/ وقتی که  نوشتید خوشحال میشم اونجا  توی قسمت

نظرات خبر بدید . تا  ترسهای شما رو  داخل وبلاگ قرار بدم.

۲ـ من  خوبم تو خوبی ما خوبیم...

۳ـ  سی سال دیگه این روزها رو یادت می اد و خاطره اش رو برای هزارمین بار تعریف میکنی و

سه سال دیگه این روزها  رو به یاد می اری و افسوس  می خوری چرا گذشت و سال دیگه این

روزها رو    میگی چه زود گذشت ... اما می دونی  امروز که جمعه هستش و فردا که شنبه

بار روزهای قبل و بعدت هیچ فرقی نمی کنه چون تو و دیگران و محیط اطرافت نمی تونی

یا نمی خواهن یا نمی ذارن عوض بشه...  تو دچار روزمره گی شدی...

۴ـرطب خورده کی کند منع رطب...  مورد سه درباره خودم بیشتر مصداق  پیدا می کنه...