روزهای تنهایی حمیدرضا

سه ترس کودکانه
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۱٤
 

همه ما به نوعی می ترسیم در تمام زندگی مون به دلیل مختلف .

بعضی از ترسها زود گذر هستش و سریع فراموش می کنیم که اصلا ترسیده بودیم اما بعضی

ترس ها رو همیشه به یاد می ارییم بعضی چیزها و یا افراد و یا واقعه ای  که برامون اتفاق افتاده

، را در تمام زندگی به یادمون هستش ...

ما اکثرا می ترسیم این ترس ها رو بازگو کنیم چون فکر می کنیم ممکنه مورد تمسخر  دیگران

قرار بگیریم  در حالی در وجودمون می خواهیم با گفتن این ترس ها به یکی خودمون رو

تا حدودی  تخلیه روحی کنیم .

وقتی شما یه موضوع را به باز گو کنید می توانید که درباره اش راحت تر فکر کنید و این

ترس رو کمتر  از قبل بکنید و یا اینکه با گفتن و شنیدن اینکه دیگران  هم این ترسها را  تجربه

کردند شما خودتون را تنها احساس کنید و بتونید با گذشتن از این ترس  زندگی راحتتری را

داشته باشید .  حتا اگر شما با  اطمینان کامل بگید که  این ترس ها در زندگی ما تاثیری

نداشته اما مطمئنا باشید تاثیر  بد این ترسهای  در زندگی شما وجود داره که تنها با

روبرو شدن با اون ترس ها میشه تا حدودی زندگی رو شاد تر برای خودمون بکنیم.

من برای این بازی  می خواهم که شما سه تا از  چیز یا کس یا اتفاق هایی که در دوران

کودکی  از انها می ترسیدید رو بگید.

قانون بازی  سه ترس   کودکانه:

۱ـ شما باید سه تا  چیز یا کس یا اتفاقی که ازش در بچگی ترسید بگید و دلیل ترس تون رو

هم بگید اگه هنوز می ترسید یا تونسیتد به روشی این ترس رو برطرف کنید رو هم بگید؟

۲ـ  در این بازی  هر کسی بعد از دعوت شدن به این بازی  می تونه حداقل ۳ نفر و

حداکثر ۱۳ نفر رو دعوت بکنه.

۳ـ مدت زمان این بازی از همین امروز ۱۴/۱/۸۶ تا سه ماه آینده هستش و شما باید این

 در این سه ماه هم ترسهاتون رو بنویسید هم اینکه کسهایی که می خواهید رو دعوت بکنید

به بازی.

۴ـ برای این که این بازی حداقل نتیجه ای داشته باشه  علاوه بر اینکه شما  در وبلاگ خودتون

این بازی رو انجام می دید  یک وبلاگ هم برای این بازی  من درست کردم که نوشته های

شما رو در اون جا هم قرار می دیم تا به همون حرف های بالا که گفتم عمل بشه.

 http://14-1-86.persianblog.ir/

سه ترس کودکانه:

خوب من خودم رو به این بازی دعوت می کنم

۱ـ من  وقتی بچه بودم از سگ می ترسیدم   می ترسیدم که بیاد و من رو گاز بگیره

 وقتی یه سگ رو از دور می دیدم   حتما راهم رو عوض می کردم راستش رو بخواهید

تا ۱۸ سالگی  من از سگ ها  می ترسیدم خیلی زیاد تا اینکه رفتم یه جا شروع به کار کردم که

سه تا سگ  نگهبان داشت  یواش یواش توی اونجا با برخورد  که با اون سگ ها داشتم

این ترسم از بین رفته خیلی زیاد و دیگه نمی ترسم.

۲ـ من  سوسک و موش   توی بچگی می ترسیدم  و حالم بهم می خورد  اما الان  دیگه از موش

نمی ترسم چون همون جایی که توی مورد یک گفتم چون سر کارش با  کاغذ بود   بیشتر

وقتها  موش  داخالش بود و اونقدر سرگرم کار بودم که  وقت ترسیدن نداشتم به نوعی برام

عادی شده بود!!!!!!!!

۳ـ وقتی ۴  -۵ سال داشتم  پدرم همیشه با ماشینش من رو می برد خونه عموم  اینا تا

با پسر عمو م که که همش بیست و یک روز از من کوچیکتر هستش بازی بکنم خونه عموم اینا

داخل یه شهرک خارج از شهر بودش. یه بار که رفته بودم اونجا بعد از ظهر  طرفهای غروب

عموم  اینا می خواستند برن خونه یکی از فامیل های زن عموم  به خاطر همین  به پسر عموی

بزرگترم گفتن که من رو ببره خونه خودمون. خونه ما داخل یه کوچه توی یه خیابون بزرگ

بود که خانواده ما معمولا از  سمت پایان خیابون  رفت  و امد نمی کردن . اون روز  با پسر عموم

از سمت پایان خیابون   پیاده  رفتیم به خونه ما . برای اولین بار بود که اونجا رو می دیدم یه

نوع ترس از قیافه ها و مغازه هایی که اون وقتها  پرنده های زنده می فروختند اونجا توی

فکر و دلم  افتاده بود فکر می کردم که گم شدیم اونجا . تا به خونه برسیم این حالت در من

بودش.  من بیشتر وقتها کابوس می بینم که گم شدم یا توی جا های که می شناسم

 گم  شدم...

من به این بازی  این دوستان رو دعوت می کنم:

۱ـ تولدی دوباره(نارسیسا)۲ـ دختر تنهاـ زیبا ( زیبا )۳ـپری غمگین ( عاطفه ) ۴ـ چنگ مریم

۵ـ نم نم ۶ـ سکوت کردم... به اندازه تمام  حرفهایم۷ـ شعر واره ( پیام )۸ـ عشق من شبنم

۹ـ کوه پنجم(آنا) ۱۰ـ غم تنهایی ۱۱ـ امانت تینا ۱۲ـ جینا (مهرنوش ) ۱۲+۱ـای نام  تو شیرنتر از

جانم(زهرا)