روزهای تنهایی حمیدرضا

تنهايی...پی نوشت۲۷
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۱٤
 

خیلی سخته فراموش کردن چیزی که می خواستی و بهش نرسیدی...

ادم تنها بدنیا می اد و تنها از دنیا می ره بیشتر ادمها در  طول زندگیشون هم تنها هستن

و احساس تنهایی می کنن...

نمی دونم شاید تنهایی یه چیز درونی در ادمها هستش که هیچ وقت بعضی  فرصت که اینکه

بتونن از این تنهایی جدا بشن رو پیدا نمی کنن...

شاید تقدیر من اینه...

هر لحظه که پیش هم نیستیم سختترین و دردناک ترین لحظه های زندگی منه... این

احساس تنهایی در وجود من خونه کرده و قصد رفتن رو نداره چون تو قصد امدن رو نداری...

هر لحظه که می گذره برای من این فرصت با هم بودن کمتر  از قبل میشه... می ترسم

سریعتر از اون چیزی که فکرش رو تو بکنی این فرصت تموم بشه...

پی نوشت ۲۷:

۱ـ رفتم دیروز یه لباس بخرم برای عید... نتونستم بخرم چون  سرم در امد...

۲ـ یه روزی بود که دوست داشتی اما اون روز  رو فقط من یادم مونده  و تو فراموش کردی...

۳ـ من برای تو می مردم و تو برای یه دیگری... من برای تو زنده ام و تو برای دیگری...

۴ـ بعضی وقتها با کسی یه جایی  آشنا میشی همین جور اتفاقی .اما هیچ وقت دیگه اون

اون رو از دست نمیدی و فراموش نمی کنی...

۵ـ بعضی ها با بعضی ها  دوست هستن اما خیلی اتفاقی و غیر منتظره یه روز یادشون

میره که  با بعضی ها دوست بودن...