روزهای تنهایی حمیدرضا

يه رويا ...يه خيال بزرگ
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٦
 

يه رويا ...يه خيال بزرگ ... يه چيز دست نيافتني...

شايد  دنيا ي  آزاد و شاد و بدون فقر و زشتي يه رويا يه خيال يا يه آرزوي دست نيافتني بطور

كامل باشه اما  تلاش  كردن براي اين دنيا مطمئنا كار عبث و بيهوده اي نيست...

مجنون به عشقش نرسيد  اما به نظر شما بدبخت بود؟ رابعه بنت كعب رو كشتن به طرز

فجيع به خاطر عشقش . به نظر شما اين ادم بدبخت بود؟ فرهاد  در عشق شيرين  مرد

به نظر شما فرهاد وقتي كوه رو شبانه روز مي كند و بدون استراحت براي رضايت معشوقش

 كار مي كرد  واقعا  بدبخت بود؟ به نظرتون كسي كه عاشق يكي هستش كه نمي تونه

به دليلي بهش هيچ وقت برسه و همش داره اسم اون رو  تكرار مي كنه و هر لحظه كه

مي گذره  اين عشقش شديدتر ميشه بدبخت هستش؟ به نظرتون  من كه مي دونم

هيچ راهي ندارم براي رسيدن به كسي كه گفتمش  براي اولين بار دوستت دارم بهش

ادم بدبختي هستم با اين نرسيدن به اون؟ به نظرتون با خيال عشق زندگي كردن و

يك لحظه از ياد نبردن معشوق   توي اين دنياي پيشرفته و پر از بدي و زشتي   كار

 ادمهاي ديوونه هستش ؟

من شادم كه عاشقم . با اينكه مي دونم رسيدن به اين عشق غير ممكن هستش اما باز

من اميدوارم و خوشبخت... شايد من خيلي چيزها رو نداشته باشم.  اما من از اين

لحاظ خوشبخت هستم... من دنبال آزادي و شادي و عدالت هستم...